انگار انگاره های آدم گاهی رنگ حقیقت میگرد ... شاید سخت باشد باورش ... اما منی که سالهاست جز برای طلب حوائجی از جنس ماده به حضورت نرسیدم ... منی که سالهاست طعم خوش زیارتی که تا آسمان اوج بگیرد را نچشیده ام ... باز لایق دیدارت شدم ... چرا؟ چرا با اینهمه مهربانی مرا قطره ای میکنید تمامی شرم ...
دیگر طاقتی نمانده است ... ای شبها و ای روزهای انتظار تمام شوید ... تا بیاد لحظه فرو رفتن در آغوش مهربان آقایم ...
اینبار بگذارید وقت دیدار ... برایتان سخت از روزهای سیاه گناه بگویم و اشکهای سرد حسرت ... حسرت نداشتن حال و سوز توبه ... دیگر از انجماد این دل غفلت زده و گره خورده در هیاهوی دنیا خسته شده ام ... آقا ...آقا ... قسم به بانویم فاطمه زهرا ... درمان درد بی درمان غفلتهایم باشید ...
کجاست حال نماز ؟
کجاست حال ذکر ؟
کجاست حال بریدن و رهیدن از قید ثروتها و مقامها و شهرتها و لذتها و شهوتها ... ؟
کجاست حال توبه ؟
کجاست حالا اندیشیدن ؟

اگر لایق حضور شدم در روز میلاد آقا... دعا کنید تا شایسته دعا و زیارت باشم به نیابتتان ...
حیرانم اقا ... حیران ... چیست راز این عدد هشت ... چرا گاهی عدد تقدس می یابد ؟ عدد هفت ... هفتاد ... چهار ده ...
آیا چیزی جز حقیقت ناب پس این اعداد بی روح ... بهشون رنگ میزنه؟ ...
اقا ... امشبم دلم پره ... از خودم و همون حقیقت ناباب پس این منیت ...
صدای نقاره ی حرمت تجسم دلنوازی ست که میشنوم ... نوای دعای فرج صبحگاهی ... چشم بر هم میگذارم ... تا اجسام سرد و بی خاطره اطراف زیبایی خاطرات منو بی رنگ نکنه ...
اقا طلب تو برای دل ضعیف و لرزانم زیاده خواهیست ... اما چه کنم که همیشه بیش از انچه هستم ... خواستم و تو همیشه بیش از انچه هستم بخشیدی ...
میخواهمت ... ![]()
روزهای انتظار به انتها می رسند ... به اندازه عدد مقدس هشت باقی مانده تا ولادت تو ... آقا من شرمسارم ... به روزهای دور همجواری تو که میاندیشم ... به روزهای نزدیک زیارت تو که میاندیشم ... از خودم و انچه کردم و انچه هستم شرمسار میشوم ...
اقا به من بیاموز چگونه بودن را ... آقا به من بنمایان که تنها و تنها برای عشق زیستن چه حظی داشت که ترا چنین سرگردان یار و دیار کرد ... و چنین شد که شدی دور از اجداد و فرزندان ... آقا اگر باور نداشتم همنشینی روح پاکت را با بانو فاطمه زهرا در مدینه النبی ... برای غربتت در غریبستان مشهد الرضا ... اشک می ریختم ...
آقا در راز و نیازهایتان با سرورمان ... امام زمان از بی حرمتیها و بی دردیها و بی لیاقتیهای من هیچ نگو ... به رسم همشهری بودن هم که شده چشمهای نازنینت را بر زشتی نسیان من ببند ... ![]()
پ.ن : مجبورم جور دوستان هم گروهی رو یک تنه بکشم ...![]()
وقتی ساعت پنج صبح قصد زیارت اقا میکنی ... به خیابون تهرون که می رسی ... دلت از جا کنده میشه ... شیشه ماشین رو پایین میدی تا خنکای صبح نسیم خوش بارگاهشو به مشامت برسونه ... پارکینگ حرم علی رغم دیوارهای کبود و صدای مهیب هواکشها برات زیباترین جای دنیاست ... با محبتی عمیق و لبخندی بچه گانه به خانوم مسئول بازرسی سلام میکنی و کیفت رو در اختیارش میذاری... هیچ بازرسی تو دنیا اینقدر سر ذوقت نمی یاره ... از پله برقی بالا میری و آرام آرام صحن نمایان میشه ... تا حالا صحن "هدایت" رو ندیده بودی ... بار اولی بود که در سالهای اخیر به یاد روزهای خوش دوران کودکی و نوجوانی از خیابون تهران مشرف میشدی به حرمش ... میری تا پایین پای حضرت و صحن سقا خونه اسمال طلا (انقلاب) ... گنبد طلاش اینجا از هر جای دیگری بزرگتر و نزدیکتره ... وارد رواق میشی و در خلوتای صبح مهر ماه ...گوشه ای به نماز زیارت میایستی ... اینجا همه چیز ... همه چیز میل به پریدن رو در تو اوج میده ... چه حظی داره صحبت با دوست در خانه دوست ...
خداااااااااا! یاریم ده تا شیعه باشم و شیعه بمیرم ...
انگار زمان نزدیک شدن تولد توست ... انگار امسال غیر از هر سالیست ... انگار دلم پر میکشد برای دیدنت ... انگار حضورت دلم را گرم میکند و بیش از هر زمان ارزوی دیدارت را دارم ...
اگر دلتون خواست اینجا رو گوش کنید
وداع که میکنی انگار جانت بالا می آید...تو همیشه همین بوده ای ...توهمیشه وقتی
سرشارت می کنند می گریزی اما وقتی پشت می کنند پریشان می شوی و واویلا
می کنی...هرچه بود تمام شد...ابوحمزه هایت...افتتاح عاشقانه ات...نجواهای شبانه و
عاشقانه های سحرگاهیت...و این همه اگر از شدت اندوه جانت را بگیرد هنر نکرده ای!!
...اما ...اما...اما...عید آمده است...عیدی که آدم های بزرگتر از تو مشتاقانه به استقبالش رفته اند...
عیدی که شکرانه است...عیدی که معنایش فرصت های دوباره است...عید آمده است و تو با همه خالی بودنت به عیدانه هایش امید بسته ای...تو با همه کوچک بودنت دلت عیدی می خواهد...مگر نه این که عیدی را به کوچک تر ها می دهند؟!...
پس حسرت هایت را پشت درهای گل آذین عید بگذار و دلت را به نور امید عیدانه ها
چراغانی کن...سال جدیدی پیش روست که می تواند برایت قربت و نزدیکی در پی داشته باشد...عیدت مبارک!
وداع؟ چه وداعي؟ وداعي غم انگیز با یارى عزیز«السلام علیك من قرین جل قدره موجودا و افجع فقده مفقودا»؛ سلام بر تو اى نزدیكى كه وقتى بودى گرامى بودى و حال كه در آستانه رفتن هستى، رفتنت فاجعه است و ما را غمگین مىكند همچون كسى كه عزیزترین عضو خانوادهاش را از دست بدهد.
پی نوشت:
۱) کوتاه نوشتم تا شما در نظرات با دلنوشته هاتان تکمیلش کنید.
۲) هنوز یک منزل مانده.منزل دهم: عید! طالبش نبود؟!!!
رمضان ... رمضان ... روزهای اخر تو ...روزهای غربت ماست ... اب برمیدارم و پشت سرت میریزم تا باشم و بازگشت دوبارتو ببینم ...
امشب شبی است به قدرِ قدر ...
دعا بفرمایید ...
امشب نمیدانم سر به کدامین سجاده بگذارم ...
امشب نمیدانم از کدامین حسرت و باور رنگ باخته ام بگویم ...
امشب خسته تر از همیشه به کنج تنهایی های بی انتها خواهم نشست و زانوی ماتمی نا تمام در اغوش خواهم فشرد ...
و به پایانی خواهم اندیشید که نزدیک است ...
وقتی می امدی شعف حضورت خون گرم رسیدن را در رگهایم دوانید... امسال ، سال دیگریست ...امسال سال دیگریست ... امسال تو تنهاتر از همیشه او را در ثانیه هایت جا داده ای ... بیش از همه سالهای دور گذشته ... تو تنها نهال نیاز به او را بارور ساخته ای ... نیازی که زنده ات میدارد و در عمیقترین زاویه باورهایت ترا به آینده پیوند میزند ...
و امشب پس از گذر از بیست و سه شب از تو .... ای ماه خدا... هنوز خسته ام و باورهای شکست خورده ام را با آب دیده ام ترمیم میکنم ...
چرا که هنوز در عمیقترین زاویه دلم امید به آینده کورسو میزند ... هنوز شش شب از تو باقی مانده است ... چرا که نه ؟؟؟
هنوز قدری از قدر تو باقی مانده است ...
آقاي من سلام
صدايم از انتهاي تاريخ به تو مي رسد؟ درد جاري از ديدگانم را مي پذيري؟ حسرت پنهان در صدايم را مي شنوي؟که دورم از تو به اندازه هزار سال! که دورم از بيت الاحزاني که دوباره آبستن کوچ شقايقي زخمي است. نيستم کنار ضريح بسترت ! نيستم که مثل کبوترهاي شکسته پرت ، دخيل نگاهم را به آن پارچه زرد ببندم و قطره قطره آب شوم با خون سرت . نيستم که زيارتنامه ام را از روي سپيدت بخوانم . آن قدر دورم از تو که نواي محزون امن يجيبم مرهمي نيست حتي به درد دلم !
دورم از تو آقاي من، نيستم کنار التهاب ثانيه هاي خانه ات ، اما به خدا بند دلم پاره مي شود هرچه صبح نزديکتر مي آيد.
مي ترسم از دستم بروي و دستم به دامنت نرسد باز!
آقاي من ! يک امشبي که همه بي قرار تواند پا به پاي بي تابيم صبوري مي کني ؟ کودکان يتيم کوفه ، کاسه کاسه شير نذرت کرده اند و پشت در نشسته اند ، اگر پلک بگشايي ، حاجت روا مي شوند . به نگاهي همه حاجت روا مي شويم . ما که يتيم تريم از آنها که دوريم از تو که حتي نتوانستيم سر به سر پايت بگذاريم! کاسه هاي گداييمان شير ندارد ، درست! اما سه شب است که با شوري اشکمان افطار باز کرده ايم . نمک گير عشقت که هستيم . پا به پاي يتيمان کوفه هق هق کرده ايم و در محراب ابرويت به سجده اي ابدي فرو رفته ايم .
پيش از آنکه آفتاب اشکهايمان را تبخير کند در بگشاي ! در بگشاي و بگو :
« آن مسيحاي شب تيره حاجات کجاست ؟
خانه دوست کجا ؟جاي مناجات کجاست ؟ »
پس کي تمام ميشود اين راه پر خطر؟***کي ميرود شبانگه و کي ميرسد سحر؟
ديشب نبود کوچه چنين تار و پر ملال***ايا شود که بار دگر بينمش جمال؟
لرزان مباش کاسه که هر لرزشت به جان***طوفان کند به پا و دگر نيستت امان
بايد به فرق منشق حيدر دوا شوي***اي واي اگر به کوچه زدستم رها شوي
حرفم به توس اي قدح بي قرار شير***اي مرهمي به درد سر منشق امير
داني دليل گريه و اين بي شکيبي ام***اما چه داني از غم و درد و غريبيم
آن روزگار بي کسي، آن روزگار درد***بادرد بي کسي، چه خزان يا بهار سرد
برجان و دل چنان در اميد بسته بود***سنگينيه غمه همه عالم نشسته بود
تا آن که ديدمش نه. علي اين يتيم ديد***دست نوازشش به سرو صورتم کشيد
ديگر اگر غمي به دلم بود يا نبود***چشمان مست او زدلم درد ميربود
بنگر تمام شد کوچه هميجاست خانه اش***آن مرد را ببين که به ديوار شانه اش
گويا به دست اوست دگر، دور نه فلک***دورش طواف ميکند هر حور و هر ملک
آري حسن بود که نگاهش بر آسمان***اما چرا چنين بدنش ميخورد تکان؟
اي کاسه واي ما نکند دير گشته است***حيدر ز ديدنم نکند سير گشته است؟
اينان کي اند؟ همچو من و همچو کاسه ام***هم ناله اند با من و با استغاثه ام
اينان چرا چنين به علي گريه ميکنند؟***بعد از علي تبار يتيمان چه ميکنند؟
ديگر که سر زند به يتيمان شبانگهان***ديگر که لقمه بگيرد؟ که گذارد درين دهان؟
اين غصه در گلوي يتيم همچو تيغ تيز***گفتا خدا تو درد علي در يتيم ريز
خود هم خبر نداشت کي آن کاسه ي ثمين***ازدستش اوفتاد شکست است بر زمين
گريان به سوي خانه روان شد به اين اميد***او هم بميرد از غم و دردي که ميکشيد
فردا چو خواست طفل گرسنه رود به خواب***ناگه صداي پاي همانند آفتاب
ناگه صداي در که همان هيبت صداست*** امکان ندارد اين چو نواهاي مرتضاست
يک آن يتيم جست و در خانه باز شد***دست چنان علي به سر او دراز شد
صوت عليست مي شوند اين يتيم ؟ نيست***جز عطر مجتبي نفس اين نسيم نيست

علی راز سر به مهر تاریخ است .قرن هاست که بشر در گشودن این راز نا گشوده ناتوان مانده و هر چه تلاش میکند جز بر حیرتش افزوده نمی شود،چرا که علی نه یک انسان معمولی،که آینه تمام نمای صفات الهی است ، هم اوست مصداق انسان کامل و جمع صفات متضاد. چگونه عقل ناقص بشر توان درک عظمت این مظهر اسما الهی را دارد؟!
و اوست چراغ هدایت بشریت برای روشنی بخشی راه جستجوی بزرگترین حلقه گمشده حیاتش ، عدالت!
و هم اوست که انسان را بر ان داشته که افتان و خیزان و نفس زنان در جستجوی بزرگترین گمشده اش از تلاش باز نایستد ، چرا که هستی، سیمای زیبای عدالت را به واسطه ی وجود او به خود دیده است و طعم شیرین حضور عدل علوی را در لا به لای صفحات سرشار از بی عدالتی و نا حقی به بوته فراموشی نسپارده است .
که مگر می توان سخن از عدالت به میان اورد و جز به علی اندیشید؟! که علی عین عدل است و عدل جز با علی معنا نمی یابد
علی،عدالت مطلق را به انسانیت عرضه کرد ،عدالتی که قربانی مصلحت سنجی نمی شود عدالتی که تنها ظرفیست که می تواند همه را راضی کند ، ظرفی که به گفته خود او اگر کسی با ان راضی نشود با ظلم هم راضی نخواهد شد، چرا که زیاده طلبی و هوای نفس را هیچ پایانی نیست.
ظرفی که زیاده خواهان را نا امید می کند چنان که جز با شکستنش راضی نخواهند شد...
و امان از جهل و نادانی بشر که توان درک عظمت او را نداشت
و چه کرد این جهل با علی که او را بر آن داشت که این چنین دست دعا به سوی درگاه الهی ببرد که " پروردگارا مرا از این مردم بگیر"
و خدا اجابتش کرد ...
خدا اجابتش کرد...
و او رستگار شد...
آری، بشر ِغرق در دریای تباهی و حقارت ، به دست خویش اسطوره تمام آرمانهایش را به جرم اسطوره بودن ، به جرم عادل بودن، از خویش گرفت.
با تیغ سیاهی و تباهی فرق آفتاب را در محراب عشق شکافت تا در ظلمت خود بیش از پیش غوطه ور شود...
این گونه بود که بنیان عالم به لرزه در آمد و داغ اسطوره همه خوبی ها برای همیشه ی تاریخ بر دل هستی نشست...
آری این گونه بود که مسیری که از سقیفه آغاز شده بود ، دنبال شد تا نیزه ای بر تابوت بنشیند و تیری بر مشک فرود اید و زهر هایی نوشیده شود و ...
و غیبتی از سرداب آغاز شود...
و دریای ظلمت بشر عمیق تر و دهشتناک تر شود...
.
.
.
و بشر چشم انتظار است ...
چشم انتظار روزی که دوباره پرتوی عدالت علوی کوچه های سرگردانی و بی کسی اش را روشن کند و دست پر مهری او را از دریای ظلمت به سمت آفتاب رهنمون سازد...
به امید آن روز...
